قصه درمانی برای ترس از تاریکیReviewed by مرکز مشاوره اکسیر on Oct 21Rating: 5.0قصه درمانی برای ترس از تاریکی

ترس از تاریکی

ترس حالتی احساسی است. تجربه ای ذهنی از چیزی تهدید کننده. بچه ها دوره های ترس گوناگونی را می گذرانند. ترس از تاریکی، غول زیر تخت، دندان پزشک، معلم، مدرسه و حیوانات. معمولا این دوره های ترس موقتی هستند و بچه ها به تدریج که بزرگ تر می شوند بر آن ها فائق می آیند. اغلب ترس ها در سنین ۴ یا ۵ سالگی و به طور گذرا اتفاق می افتد.

برخورد با ترس از تاریکی کودکان

وقتی که بچه ها دچار ترس می شوند نیاز دارند که به آن ها اطمینان داده شود. گفتن ”دیوونه نشو، هیچ چیز زیر تخت تو نیست.” به کودکی که دنیای خیالی او وجود غولی را زیر تختش تایید می کند، کمکی نخواهد کرد. انکار وجود غولی زیر تخت، تنها بی اعتمادی و تضعیف پیوند بین والدین و کودک را موجب می شود، زیرا پافشاری کودک بر وجود غول، می تواند فقط وسیله ای برای جلب توجه باشد تا والدین را به اتاق خواب خود بکشاند. موافقت کردن با کودک در مورد غول نیز کمکی به حل مسئله نخواهد کرد. زیرا کودکان نیاز ندارند که والدین تخیلات شان را تایید کنند.

پدر و مادر می توانند جملاتی از این قبیل به کار ببرند: ” تو ترسیدی چون فکر میکنی یک غول زیر تخت پنهان شده است.” این جمله حسن تفاهم و رابطه ی بین کودک و والدین را تقویت می کند و به این ترتیب، کودک درمی یابد که در تصورات خودش تنها نیست. وقتی که به احساساتش اقرار کردید و با خیال او در مورد غول زیر تخت همراه شدید، آن گاه شانس بیشتری برای ارائه پیشنهادهایی جهت کاهش ترسش خواهید داشت. همچنین می توانید از کودک بپرسید که حالا می خواهد چه کار کند.

قصه ی جغد سفید را می توانید برای کودکانی که از تاریکی و صداهایی که در شب آن ها را می ترساند، به کار ببرید تا آن ها بتوانند بهتر بر احساس ترس از تاریکی غلبه کنند.


مقاله مرتبط: قصه درمانی در کودکان مبتلا به اختلال نافرمانی مقابله ای

مقاله مرتبط: قصه درمانی برای کاهش ناخن جویدن


قصه و ترس از تاریکی

قصه ی جغد سفید برای درمان ترس از تاریکی

چاک جغد سفیدی بود که در جنگلی با خانواده اش زندگی می کرد. او هنوز کوچک بود و خیلی چیزها را از پدر و مادرش یاد می گرفت. همان طور که می دانید جغدها کار زیادی انجام نمی دهند. آن ها روزها استراحت و شب ها کار می کنند.

چاک درباره ی جنگل چیز زیادی نمی دانست شب ها تمام جنگل تاریک می شد اما در طول روز، وقتی که خورشید در آسمان بود، چاک می توانست همه چیز را ببیند و بشنود. وقتی که صدایی می شنید سرش را برمی گرداند و می فهمید صدا از کجا می آید. اما شب ها نمی توانست این کار را بکند. چون هیچ نوری نبود و او نمی توانست چیزی ببیند. فقط صداها را می شنید. خیلی از این صداها عجیب و غریب بودند و باعث می شدند که او بترسد.

یک شب صدای عجیبی شنید. صدایی که قبلا آن را نشنیده بود. صدا بلند بود. چاک خیلی سعی کرد که ببیند صدا از چیست و کجاست اما هوا خیلی تاریک بود. چاک کمی ترسیده بود. آن شب او راحت نخوابید و روز بعد خیلی زود بیدار شد. خورشید داشت آرام آرام اشعه های گرم خود را به همه ی درختان و حیوانات جنگل می تابانید. ناگهان، چاک همان صدایی را که شب قبل شنیده بود، دوباره شنید. خوب که نگاه کرد دید صدا از یک جیرجیرک کوچولو می آید. خیلی تعجب کرد و فهمید صدای شب قبل که او را ترسانده بود از آن جیرجیرک کوچولو بوده نه یک چیز عجیب و غریب. از آن به بعد احساس بهتری داشت و با شادی و خوشحالی زندگی کرد. قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید!