“من فکر می‎ کنم، پس من هستم.” این کلام موجز رنه دکارت به یک کلیشه تبدیل شده است. ولی شاید ریشۀ بزرگ‎ ترین پرسشی باشد که برای علم مطرح است: هوشیاری چیست؟ سایر پدیده‎ ها مانند زمان و مکان، ماده و انرژی، حتی زندگی قابل پی ‎گیری هستند. می ‎توان آن ‎ها‎ را اندازه گیری کرد و به صورت مادی و عینی مجسم کرد و در مورد آن‎ ها‎ فرضیه ساخت. برعکس، هوشیاری یک موضوع ذهنی است.

دکارت می‎ گوید یک موجود هوشیار می‎داند که هوشیار است ولی نمی‎ تواند بداند که دیگر موجودات، هوشیارند یا خیر. دیگر افرادِ به ظاهر هوشیار ممکن است زامبی باشند که به گونه ‎ای برنامه ‎ریزی شده اند که گویی هوشیارند بدون آن که در واقع چنین باشند.

در واقعیت، بعید است که حتی کسانی که این فرضیه را مطرح کرده ‎اند واقعا بدان اعتقاد داشته باشند. آیا شامپانزه، سگ، ماهی . . . نیز هوشیار هستند؟

مشکل بتوان به این پرسش به گونه‎ ای معنادار پاسخ داد.

هوشیاری

هوشیاری صرفا یک ویژگی داشتن مغز پیچیده و فعال نیست

هوشیاری صرفا یک ویژگی داشتن مغز پیچیده و فعال نیست، زیرا وقتی مغز سالم و فعال است هوشیاری ممکن است موقتاً محو گردد. بیش ‎تر انسان ‎ها‎ یک سوم زندگی خود را در خواب می‎ گذرانند و در این زمان هیچ حس هوشیاری ندارند اما ثبت فعالیت الکتریکی مغز نشان می ‎دهد که یک مغزِ خواب اغلب همانند یک مغزِ بیدار مشغول کار است.

هوشیاری با وجود آنکه ذهنی است ولی یک پدیدۀ ویژه و نه صرفاً یک اثر جانبی محسوب می­ شود. یعنی دچار تحول شده و دارای هدف بیولوژیکی می‎ باشد.

علم مغز تا حد زیادی بر مطالعۀ مغزهای آسیب دیده متکی است. مطالعۀ پدیدۀ هوشیاری نیز از این امر مستثنی نیست. یکی از موارد بسیار جالب پدیده ‎ای به نام کوربینی است که در اوایل دهۀ ۱۹۷۰ توسط لارنس وایزکرانتز از دانشگاه آکسفورد مورد مطالعه قرار گرفت.

کوربینی

کوربینی در بیمارانی دیده می ‎شود که کوری آن ها بر اثر آسیب به قشر مخ دیداری مغز آن ها به دلیل سکتۀ مغزی یا تومور پدید آمده است و ناشی از آسیب به چشم یا عصب ‎های بینایی نیست. کسانی که دچار کوربینی هستند هیچ‎ گونه هوشیاری آگاهانه نسبت به توانایی بینایی خود ندارند. ولی در عین حال می ‎توانند به اشیایی که در دامنۀ دید آن ها قرار گرفته است اشاره کنند و حتی آن ها را به چنگ بگیرند.

کوربینی نشان می­ دهد که آسیب مغزی می ‎تواند تجربۀ هوشیار از یک پدیده (در این مورد بینایی) را از زایل سازد، بدون آن که خودِ آن پدیده از میان رفته باشد. برعکس، به نظر می ‎رسد که هوشیاری کامل را در نبود بخش ‎های مهمی ‎از مغز می ‎توان حفظ کرد.

به عنوان مثال، یک زن چینی بدون مخچه به دنیا آمد. برای او حرکت به این طرف و آن طرف دشوار بود. با این حال، به طور کامل هوشیار بود و می‎توانست تجربه ‎های خود را توصیف کند. بنابراین مخچه بر خلاف قشر مخ بینایی، هیچ نقشی در ایجاد هوشیاری ندارد.

مشاهداتی نظیر این به تحقیقاتی در زمینه همبسته­ های عصبی هوشیاری، یعنی بخش ‎هایی از مغز که مسئول ایجاد تجربۀ هوشیار است، منجر گردیده است.

کلاستروم

کلاستروم یکی از بخش ‎های ویژۀ مورد توجه در مطالعه هوشیاری می‎ باشد، زیرا دارای ارتباط وسیع با سایر قسمت‎ های مغز می‎ باشد. یکی از خصیصه‎ های حیاتی هوشیاری آن است که بسیاری از تجربه ‎های حسی و درونی را با هم در می ‎آمیزد. کشف این که چه گونه این ترکیب رخ می‎ دهد امری است که به عنوان مسئلۀ تلفیق شناخته شده است.

در سال ۲۰۰۵، مقاله ‎ای توسط فرانسیس کریک و کریستوفر کُخ به چاپ رسید که مسئلۀ تلفیق را مورد بررسی قرار داده است. این دو پژوهشگر حقایقی را در بارۀ کلاستروم به عنوان بخشی از مغز که ممکن است به روشن شدن مسئلۀ تلفیق کمک کند بیان داشتند.

به نوشتۀ این دو پژوهشگر، کلاستروم که در هر دو نیمکرۀ مغز وجود دارد، نقشی مانند رهبر ارکستر ایفا می ‎کند که فعالیت ‎های مختلف قشر مخ را هم ‎آهنگ می ‎سازد و بنابراین مشکل تلفیق را حل می‎ کند.

همان گونه که تجربۀ همگان نشان می ­دهد، ورود یک انسان به ذهن انسانی دیگر دشوار است. بنابراین امکان دارد این مسأله دشوار، مسأله­ ای غیر ممکن باشد، مشکلی که علم هرگز نتواند آن را حل کند.